نویسنده : علیرضا محسنی مطلق ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥

سلام.

 مدتی بود با دوستان مختلفی در فضای های مجازی و غیر مجازی که هم صحبت می شدم چیزهای درباره ی بلاگ تازه و شر-و-ور نویسی می گفتند  من هم سردر نمی آوردم. بالاخره بعد از کش و قوسی با داوود ملکی گرامی درباره ی ((شعرهای بند تمانی)) و ((مزخرفات)) وبلاگم بو بردم که قضیه چیست! اسم خودم را در گوگل سرچ کردم و دیدم بله... گویا مدیر محترم این وبلاگ تشابه اسمی با من دارند. عنوان وبلاگشون هم هست (( به وبلاگ علیرضا محسنی خوش آمدید)) که به عنوان نخستین یافته گوگل برای جست و جوی نام بنده نمایان می شود. همین جا می نویسم که این بلاگ هیچ ربطی به بنده نداشته و ندارد! حال هم از پیشوند نام خانوادگیم یعنی ((مطلق)) بیشتر استفاده می کنم تا از این به بعد این سوء تفاهم ها پیش نیاید!!








نویسنده : علیرضا محسنی مطلق ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩

رستگاری دست نایافته

توصیه- نامه ی پیرامون داستانی کوتاه

 

 

می توان گفت ((نازک دل))  اثری است که هرگز مجال جلوه گری چندانی میان آثار سترگ داستایوفسکی نیافت. میان ستون های عظیم و سر به گرون سایی چون برادران کارمازوف  جنایت و مکافات  ابله  و جن زدگان گم شد. غولی نحیف و نازک که در حرکتی تک بعدی و داخل رونده رشد می کند و آنقدر پیش می رود که شما بی شک با تمام گوشت و پوست خود این چگالی غریب را حس خواهید نمود. منتقدان حرف خود را می زنند، اما به اعتقاد من ((نازک دل)) یک رمان هایکوگون است! با همان ایجاز و تراکم و توانایی بلقوه برای انفجار. و در همین حال توانایی تزریق هیجانی جون آمیز از جنس دغدغه های همیشگی نگارنده اش.

امیدوارم آن آثار نامبرده از داستایوفسکی را خوانده باشید تا همه ی ابعاد این جمله را دریابید : ((نازک دل)) یعنی تمام داستایوفسکی در 77صفحه!

در کمتر جایی از آثار دیگرش ، داستایوفسکی را در قامت قصه گویی تمام و نویسنده ی محض به آن غایتی که در برخی صحنه های نازک دل یافتم ، دیده بودم. تا هنگامی که خود دست بکار خواندن نشوید به یقین درک نخواهید که او در آن داستان و خصوصا در فاصله ی خروج واسیا و آرکاشا به قصد رفتن به ملاقات ((آرتیموف))ها از خانه تا لحظه ی رسیدن بدانجا ، جه غوغایی کرده است. کاری که هچکاک به یاری نور و کلام و موسیقی و زاویه بندی برای انتقال دلهره می کند ، داستایوفسکی با واژه انجام داده برای انتقال نوعی اشتیاق. پیش از خواندن آن چند صفحه به واقع تصور نمی کردم که واژه ها خارج از شعر هم می توانند تا این حد رسانا باشند. بله جملاتی که در توصیف آن صحنه به کار رفته اند (حتی بعد از گذر از گذرگاه ناهمواری به نام برگردان نیز) جملاتی ابررسانا هستند.

و بعد از آن صحنه ، حرکت ظریف داستان به سمت نزول. و حرکتی که بدان هنگام که در اتصال با تکه ی نخست قرار می گیرد ، چنان شالوده ی هنرمندانه ی در وجود می آورد که قابل تشریح نیست اما مصداق اگر بخواهید ؛ زیباترین سکانس ((سایکو))ی هیچکاک آنجا که زن برای استحمام وارد حمام می شود ، دوش را باز می کند، آب با فشار روی سرش می ریزد ، بعد از یک ساعت تشویش و گریز و التهاب اکنون تنهای صدای فروریزش آب است که بی هیچ زیر صدای بگوش می رسد. تغییر حالت چهره زن یک احساس آرامش و رهایی را القا می کند، گویی بیننده همگام با ((ماریا)) بعد از گذر با زورقی طوفان زده اکنون روی ساحل ،با آفتابی ملایم، به نجواهای دریا گوش سپرده است. اما پس از گذشت زمانی کمتر از یک دقیقه لکه ی سمت چپ پرده نمایان می گردد ، لکه بزرگ و بزرگ تر می شود ، پرده کنار زده می شود.

 

حال صدای جیغ و نت های بریده بریده ی زیری که وحشیانه نواخته می شوند جای صدای آب به گوش می رسند. زن پشت به دیوار است و دستی از سوی راست کادر چند بار دشنه را به پیکرش فرود می آورد. آب قرمز رنگ می شود ، تصویر بسته ی دست زن که روی کاشی های دیوار سر می خورد...

باری در باره ی محتوا ، هیچ نگویم بهتر است و فقط اینکه می تواند برای روزهای متمادی خوراک ذهنی تان را فراهم کند!