سلام.
مدتی بود با دوستان مختلفی در فضای های مجازی و غیر مجازی که هم صحبت می شدم چیزهای درباره ی بلاگ تازه و شر-و-ور نویسی می گفتند من هم سردر نمی آوردم. بالاخره بعد از کش و قوسی با داوود ملکی گرامی درباره ی ((شعرهای بند تمانی)) و ((مزخرفات)) وبلاگم بو بردم که قضیه چیست! اسم خودم را در گوگل سرچ کردم و دیدم بله... گویا مدیر محترم این وبلاگ تشابه اسمی با من دارند. عنوان وبلاگشون هم هست (( به وبلاگ علیرضا محسنی خوش آمدید)) که به عنوان نخستین یافته گوگل برای جست و جوی نام بنده نمایان می شود. همین جا می نویسم که این بلاگ هیچ ربطی به بنده نداشته و ندارد! حال هم از پیشوند نام خانوادگیم یعنی ((مطلق)) بیشتر استفاده می کنم تا از این به بعد این سوء تفاهم ها پیش نیاید!!
رستگاری دست نایافته
توصیه- نامه ی پیرامون داستانی کوتاه

می توان گفت ((نازک دل)) اثری است که هرگز مجال جلوه گری چندانی میان آثار سترگ داستایوفسکی نیافت. میان ستون های عظیم و سر به گرون سایی چون برادران کارمازوف جنایت و مکافات ابله و جن زدگان گم شد. غولی نحیف و نازک که در حرکتی تک بعدی و داخل رونده رشد می کند و آنقدر پیش می رود که شما بی شک با تمام گوشت و پوست خود این چگالی غریب را حس خواهید نمود. منتقدان حرف خود را می زنند، اما به اعتقاد من ((نازک دل)) یک رمان هایکوگون است! با همان ایجاز و تراکم و توانایی بلقوه برای انفجار. و در همین حال توانایی تزریق هیجانی جون آمیز از جنس دغدغه های همیشگی نگارنده اش.
امیدوارم آن آثار نامبرده از داستایوفسکی را خوانده باشید تا همه ی ابعاد این جمله را دریابید : ((نازک دل)) یعنی تمام داستایوفسکی در 77صفحه!
در کمتر جایی از آثار دیگرش ، داستایوفسکی را در قامت قصه گویی تمام و نویسنده ی محض به آن غایتی که در برخی صحنه های نازک دل یافتم ، دیده بودم. تا هنگامی که خود دست بکار خواندن نشوید به یقین درک نخواهید که او در آن داستان و خصوصا در فاصله ی خروج واسیا و آرکاشا به قصد رفتن به ملاقات ((آرتیموف))ها از خانه تا لحظه ی رسیدن بدانجا ، جه غوغایی کرده است. کاری که هچکاک به یاری نور و کلام و موسیقی و زاویه بندی برای انتقال دلهره می کند ، داستایوفسکی با واژه انجام داده برای انتقال نوعی اشتیاق. پیش از خواندن آن چند صفحه به واقع تصور نمی کردم که واژه ها خارج از شعر هم می توانند تا این حد رسانا باشند. بله جملاتی که در توصیف آن صحنه به کار رفته اند (حتی بعد از گذر از گذرگاه ناهمواری به نام برگردان نیز) جملاتی ابررسانا هستند.
و بعد از آن صحنه ، حرکت ظریف داستان به سمت نزول. و حرکتی که بدان هنگام که در اتصال با تکه ی نخست قرار می گیرد ، چنان شالوده ی هنرمندانه ی در وجود می آورد که قابل تشریح نیست اما مصداق اگر بخواهید ؛ زیباترین سکانس ((سایکو))ی هیچکاک آنجا که زن برای استحمام وارد حمام می شود ، دوش را باز می کند، آب با فشار روی سرش می ریزد ، بعد از یک ساعت تشویش و گریز و التهاب اکنون تنهای صدای فروریزش آب است که بی هیچ زیر صدای بگوش می رسد. تغییر حالت چهره زن یک احساس آرامش و رهایی را القا می کند، گویی بیننده همگام با ((ماریا)) بعد از گذر با زورقی طوفان زده اکنون روی ساحل ،با آفتابی ملایم، به نجواهای دریا گوش سپرده است. اما پس از گذشت زمانی کمتر از یک دقیقه لکه ی سمت چپ پرده نمایان می گردد ، لکه بزرگ و بزرگ تر می شود ، پرده کنار زده می شود.

حال صدای جیغ و نت های بریده بریده ی زیری که وحشیانه نواخته می شوند جای صدای آب به گوش می رسند. زن پشت به دیوار است و دستی از سوی راست کادر چند بار دشنه را به پیکرش فرود می آورد. آب قرمز رنگ می شود ، تصویر بسته ی دست زن که روی کاشی های دیوار سر می خورد...
باری در باره ی محتوا ، هیچ نگویم بهتر است و فقط اینکه می تواند برای روزهای متمادی خوراک ذهنی تان را فراهم کند!
زمزمه ی ژاژوار آسمان
*
استر و مرد
هردو خسته گام می زنند
*
سرود حماسه وار آسمان
*
شنهای گداخته ، به گرمی و لطافت چهره ی مرد را پذیرا می شوند
*
پاسخ روان خشکیده ی ساقه ی
*
آورد دوار بی رمق نفس های استر
با تراکم سوزان هوا
*
رسیدن دیهیم گدازان مهر به غایت بر شدگی
*
هلاکت واپسین شیهه
از پس محبس دندان های قفل شده به هم.
*
وبه فرجام
آغازیدن راغ سی پارگی را
و راه کشیدن ستون اخگری به قلب مهر از درون.
*
اما مردی که بر آن قطعه ی راغ فرو افتاده
بسی پیش از ورود به آن یکپارچگی تار
خونی در رگهای خویش نداشت.
١٠/٢/٨٩
به فرهنگ و تاریخ ایران علاقه ی زیادی دارم. اما به همان اندازه خواندن مهملات عده ی به واقع ناسیونالیست که هر چیز را از حد خود بیرون می کنند و چشم خویش را بر انکارناپذیرها می بندند ، برآشفته ام می کند. نظرم را می گویم تا حداقل این دوستان بدانند که علاقه ی به خواندن یادداشت ها و متن سخنرانی های آنها و دوستانشان ندارم و لطف بفرمایند من را از ایمیل های گهر باره خویش محروم سازند. نگاه به تاریخ پرشکوه ایران یکی از موثر ترین عواملی بوده است که در بحرانی ترین برهه های زمانی به یاری ایرانیان آمده ، ازیراکه بارها و بارها بیدار نگاه داشتن حس سلابت و غرور مثبت در دل ایرانیان بنیادی ترین نیاز و یا به عبارت بهتر تنها راه از جای برخاستن دوباره و بازیابی استقلال از دست رفته بوده است. برای مثال دکتر عیسی صدیق این عامل را از جمله عوامل مقاومت و پایداری خستگی ناپذیر ایرانیان در برابر اعراب می داند و در صفحه ی 43 از کتاب “دوره ی مختصر تاریخ فرهنگ ایران” می نوسید : ((از تاریخی که ایران به دست تازیان افتاد مبارزه بر ضد سلطه ی بیگانگان پیوسته جریان داشته زیرا نیاکان ما قریب یازده قرن برقسمت بزرگی از دنیا قبلا فرمانروائی داشتند و تمدن و فرهنگ درخشانی بوجود آورده بودند و حس ملیت و استقلال طلبی نیاکان ما بحدی قوی بود که نمی توانستند رقیت اجانب را تحمل کنند.از اینرو در نقاط مختلف مانند گرگان طبرستان و دیلمستان و استخر و اصفهان مقاومت هایی ابراز شد و طغیانها بوقوع پیوست.)) در اینجا و چندین و چند موقعیت تاریخی کم و بیش بدینسان ، تاثیر نیک و سرنوشت ساز نگاه به گذشته و بازخوانی تاریخ بر ما به وضوح هرچه تمام تر آشکار می شود. اما بیش از این و جدا از این کارکرد شگرف شکوه ، جلال و تابناکی گذشته هیچ چیز به ما نمی افزاید ، یاد مادر بزرگ های قجری می افتد انسان ؛ هنگامی که شخصی را می بیند در حالی که بادی به غبغب انداخته و به کلامی با حسرت توامان از گذشته ی از دست رفته می گوید و آن را دلیلی بر برتری و لزوم حفظ تابوهای ملی در برابر اندیشه های دیگر می داند. آنچه اجداد ما در گذشته بودند متعلق به گذشته است. اینکه پدران ما و یا انسان هایی که هفت هزار سال پیش در این منطقه می زیستند ، در کار فتح قله های رفیع تمدن بودند یا به حیوان شانه می زدند ، مردار های خود را به آبین دفن می کردند و یا روی آتش می پخته و می خوردند ، مربوط به خود آنهاست ، آنچه که من و شما به عنوان یک انسان هستیم مهم است نه آنچه که ساکنان قدیم این قسمت از زمین بودند و قضا را ما را با توافق نامه ها به ایشان بسته اند ، اینکه مرد فرزانه ی به نام کورش به کارگران خویش به جای تازیانه عسل می خوراند افتخاری است منحصر به خود وی و نمایانگر ارزش و درجه ی انسانی خود اوست به ما چه دخلی دارد؟ آیا تکه نانی می شود به دست کارگران گرسنه مان؟ داشتن این غرور کاذب چه به ما خواهد افزود؟ آفرین بر کوروش که اعلامیه ی حقوق بشرش جهان گیر شد. اما به راستی این امر فی المثل حکم آزادی می شود در دست روشنفکران و روزنامه نگاران دربندمان؟ ((گیریم پدر تو بود فاضل / از فضل پدر تو را چه حاصل؟))
برخورد نزدیک من با سعید کریمیان بر من به روشنی آشکار کرد که ذهن کنونی او بیش از هر چیز برساخته ی تفکر شاملوییست. بطوری که به یقین می دانم اگر با شاملو آشنا نشده بود یا حتی دیر تر بدو برخورده بود حال انسانی به کلی متفاوت با آنچه می بینم ، در برابر دیدگانم قرارداشت. با وجود عطش سیری ناپذیرش در مطالعه ی فلسفه ، بیش از هر فیلسوف و مکتبی این شاملوست که در چگونگی برخوردش با هنر ، سیاست ، فرهنگ و حتی علم نقش بازی می کند. اما در جریان تحول یا به جرئت می توان نوشت تکامل فکری که مدتیست در وی جریان دارد ، این اصول و اعتقادات با شتابی قابل توجه رو به درونی شدن گذاشتند. با آرامش کامل و خردورزی دارد آرام آرام می آموزد که چگونه خودش باشد. این نکته در یکی از آخرین اشعارش که در اختیار من گذاشته به خوبی هویداست. و این چقدر برای من خوشحال کننده است که می بینم راهی را که باهم آغاز کرده بودیم ، هنوز در کنار هم اینچنین مسرانه ادامه می دهیم. و ای کاش می توانستم طوری برای او بنویسم که چقدر برایم مهم است و هیچ کس جز خودش نمی تواند جای حضورش در کنارم را بگیرد.
باری ، هر کس که اشعار گذشته ی وی را خوانده باشد به روشنی درمیابد که گونه ی از ارجاع ناپذیری و دستکاری در قواعد نحوی زبان ( به سبک اشعار استاد براهنی) در این شعر به چشم می خورد و همنشی بسیار موفق این عامل با فضای شاملویی حاکم بر کل اثر تنها نشانه ی یک چیز می تواند باشد : آغازی بر تجربه ی نو.
توجه : از همه شما درخواست می کنم پیش از انشار رسمی از نقل این شعر به هرشکل (پست در وبلاگ ، چاپ و...) خودداری کنید.
تلنگری در دمادم نگاه تو
مرا اینگونه ز خواب برخاست
که به حجمه ی پر بیننده ی تو نظری افکنده باشم
چیستی تو؟
·
احساس غمزدگی دلم را می فشرد
و حسرتا این غمزدگی مرا به پایان می برد.
به پایانی بی انتها که در آن
جز صدای تو هیچ چیز دیگر نیست
آری تو همان صدایی که
هر لحظه
هر ثانیه
هر دقیقه
در من رهایم می کند.
خانوم مهین دخت شیدایی گرامی به مانند همیشه به من لطف داشتند و مقاله ی اخیر خودشون رو قبل از انتشار برایم فرستادند ، من هم افزون بر آموختن بسیار ، جسارت کرده و به نقد قسمت های مختصری از آن پرداختم. درباره ی چند نکته از آن نقد توضیح بیشتر خواستند. چون می دانم گاهی به اینجا سر می زنند فکر کردم بهتر است این دو نکته ی کوچک را بجای ایمیل رو بلاگ قرار دهم تا هم ایشان و هم سایر دوستانی که در جریان کار بودند نگاهی به آن بیندازند. 1دازاین هستنده ی است که به عنوان در جهان بودن (با جهان پبرامون تعامل داستن) مشخص می شود. ابن تعامل و درگیر شدن مسبب آنست که هستنده به نوعی از خودآگاهی دست یافته و به نوعی درک ( نه آنطور که آقای عبدالهی برگرداندند ، احساس) از هستن خویش نائل آید. پس تعریف دازاین بدین صورت هم بیان می شود : ((دازاین هستنده ی است که خود را در حکم من هستم مشخص می کند)). همه این را پذیراییم و بر سر آن توافق داریم. اما خانوم شیدایی عزیز ، شما (هرچند با جسارتی قابل تحسین) پا را از این بسیار بسیار فرا تر گذارده و این نکته کلیدی را به کلی نادیده انگاشته بودید که پیوند ارتباطی دازاین تامل نیست بلکه آن هستن است. 2اگر دازاین هستنده ی است که من هستم و این من بر پایه ی ارتباط با دیگری بنیان دارد ، به دیگر سخن ، اگر من در برخورد با جهان پیرامون بجا آورده می شود ، پس من دازاین خود نیستم بلکه دیگرانم و دیگران نیز به همین منوال. ((پس هیچ کس در روزمرگی ((خود)) نیست بلکه دیگران است.)) همه کس و هیچ کس توامان. دازاین روزمره هیچ بازتابی از نفس نهفته نیست.
1.
تا بدان هنگام او را آنقدر آرام و بدون تشویش ندیده بودم. با بدنی که در اثر برخورد قطرات بلورین باران چند ساعت پیش هنوز مرطوب بود ، عریان از اضطراب ها همیشگیش بیتوته کرده بود. با هر دمی که به درون می کشیدم از بوی شعفناک خیسی تنش به وجد می آمدم برای همین سعی می کردم نفس هایم را تا جایی که امکان دارد عمیق بکشم تا این عطر به خرد تک تک تار و پود بدنم برود. آری آن شب تن قیرینش بوی تازگی می داد ، بوی آرامش می داد ، بوی سکون یا شاید هم تضادی سازشگر.
گام از پس گام ، اما نمی دانستم به کجا می خواهم بروم ؛ تنها چیزی که می دانستم این بود که او آن شب حال دیگری داشت. انگار با هر قدمی که بر رویش برمی داشتم در برابرم شعله ی از عمق جانش بر افروخته می شد ، شعله ی که در آن تکه ی از واقعه های زندگی من هویدا بود. تمام رویدادهای تلخ و شیرین ، با هر گام از جلو چشمم می گذشتند ، با هر گام پنداری یکی از پنجره های خانه های متروکی که در مجاورت او قرار داشت باز می شد و از درون آن کسانی آن دسته از حرفهایم را که در گلو ناگفته مانده بود را فریاد می کردند. تمام احساساتی که در موقعیت های مختلف تجربه کرده بوده دوباره زیر پوستم می دویدند و من می توانستم با آرامش کامل بچشمشان ، لمسشان کنم و به اتمام برسانمشان. هیچ وقت نمی توانستم آنقدر راحت فکر کنم ، آنقدر راحت به یاد بیاورم و آنقدر راحت حس کنم.
به آسمان که همچون مخملی مروارید دوز بر فراز سرم گسترده شده بود ، نگاه کردم : آه ستارگان ! ابدیت ، سکوت... آن شب ، آن شب ، آن شب سحر انگیز زیر تابش نقره فام ماه و مزمزه ی زندگی ، شاید نخستین بار بود که تصویر خودم را می دیدم و البته وحشت نمی کردم.
اما به ناگه تمام پنجره ها یک به یک با صدایی سخت بسته می شدند. انگار آبی بر روی آن شعله های خاطره ریخته می شد ، همه چیز از جلو چشمانم می گریختند ، اندکی احساس سرما کردم : همه چیز عادی شده بود.
لعنت : اتومبیلی از کنارم رد شد!
2.
خاطرات ، خاطرات در واقع "آن" های یخ زده ی هستند که به واسطه ی اصرار اتفاقی سمج برای استمرار کنار هم قطار شدن ، همون هایی که ما به هیئت ماجرا برای هم تعریف می کنیم.
مدتیه متوجه شدم هنگامی که خاطرات رو در تمامیت خودشون می نگرم یا روی کلمات می شونمشون و تعریفشون می کنم ، خودم رو توشون گم می کنم. حس عجیبی بهشون دارم. خیلی متفاوت می یابمشون. وقتی به اونها نگاه می کنم یا تعریفشون می کنم خیلی زیبا به نظر می یان ، انگار بهشون جلا دادن و رنگشون کردن ، اما وقتی خودم رو توشون به یاد می آورم موضوع فرق می کنه. شاید به این خاطر باشه که آدم در بیاد آوردن خاطره ها و یا تعریف کردنشون اغراق می کنه. نه شاید اغراق واژه ی درستی نباشه بهتر بگم دست به سانسور می زنه. شاید هم نه ، شاید دلیلش فقط این باشه که وقتی آدم تو دل قضیه ست تشویش و نگرانی از سرانجام کار و چشم دوختن به جلو، فرصت لمس و درک واقعی احساساتش رو ازش سلب می کنه. شاید این پایان که حضورش تمام ماجرا رو تحت تاثیر قرار می ده. چیزی که تا با قاطعیت محضش سر جاش ، در انتهای رویداد ، جا خوش می کنه موج حضورش همه چیز رو وارونه می کنه و به حرکت میندازه و جا به جا می کنه. شاید وقتی تمامی ماجرا رو از منظرگاه پایانش می بینی همه چیز زیباتر می شه. اتحاد عوامل یک سمفونی زیبا را می نوازند. این اصل درباره ی تلخ ترین خاطراتم هم صادق است. یعنی من از آنها هم به همین شکل لذت می برم ؟ همانطور که از والس غمگین سیبلیوس؟
سلام.
دوستانی که من رو میشناسن حتما تا حالا متوجه شدن که چهارراه ولیعصر رو بعد از جریان 22 بهمن امسال مجبور شدم ببندم. یادش به خیر ، چهارم دبستان بودم که اول بار با حلقه سفید تو پرشین بلاگ آشنا شدم. همه ی اون بچه ها (که کوچیک کوچیکشون 14-15 سالی ازمن بزرگتر بودن) بعدها نقشی اساسی در تکوین من و تبدیل شدنم به آنچه که الان هستم و حتی آنچه که بعدا شاید باشم ، بازی کردند. با شکیبایی که بدون تردید لازمه ی برخورد با کودک دبستانی مثل من بود، تا پذیرفتم به من آموختند (و البته خیلی از حرفهایشان که با ایمیلها و کامنت ها و محبتشان برایم می نوشتند در پستوی ذهنم ماند و چندین سال بعد بکار آمد). مرتضی الویری راد ، رضا محمودی ، بینظیر ، روشنتاب ، باقر خیلی منش و... بعد از پراکنده شدن اون دوستان تقریبا دوسالی توی پیاده رو نوشتم. پس از توقف اون به تشویق حسین خالقی و البته آرش جوادی نژاد نشستم به ادبیات و فلسفه خواندن. چیزی نگذشت که از شاخه آماتوری انجمن نجوم فاصله گرفتم و غرق فلسفه شدم. در این میان یک سالی با مرتضی خراسانی نوشتم مدتی توی بلاگ 360. تا اینکه تقریبا پارسال بود که چهارراه ولیعصر شروع به کار کرد. تعلق خاطرم در میان این شش هفت بلاگی که ظرف چندسال اخیر در آنها نوشتم به چهارراه ولیعصر شاید این بود که بلاخره موفق شده بودم درونم را در قالب یک خود ثابت جم وجور کنم و نوشتن در وبلاگ (نمی گم وبلاگ نویسی چون وبلاگ نویس نیستم) هم که دیگر جز عادات غیر قابل ترکم شده بود و جزئی از زندگی. بلاخره تصیمیم گرفتم که بعد از آن همه اینور آنور زدن در جایی و در قالب چیزی تثبیت بشم که...
همونطور که فکر می کردم مرور ،هرچند به شتابِ، گذشته حالم رو بهتر کرد. واقعا چقدر خوب شد که این چند خط رو نوشتم.
باری نتوستم آروم بشینم. این بلاگ قرار نیست به سبک و سیاق چهارراه ولیعصر نوشته بشه چرا که من دیگر تا مدتها نه حوصله آن را دارم نه وقتش را. نوشته ها آزاد تر و کوتاه تر خواهند بود و شاید هم شخصی تر...
